یکی بوسه به لبهایش علاج است
مگو نه ، کاین دوایی بر مزاجست
ببین، هر لحظه این خو تلخ تر آید
نفس نه، آهی و سنگین تر آید
بخار این دماغ ، آری غلیظ ست
تو گویی در دلم هر دم ستیز ست
کزان شعله برآید ، دود و هم سوز
تب افتد بر تنم، جانم تو بر دوز
یکی را چشم خونبار م ، که سو رفت
تمام حاصلم، اندر سبو رفت
بیا و خرقه ی صد پاره ام بین
مگو از شربت و دارو ز ماچین
عزیزم رفت و جانم میرود ،بین
دوایی میشود دوری ز هر کین
فقیر و بی کسم خوانی ، غمی نیست
ولیکن ریزه ای کش میزنی چیست؟
۹/۸/۸۹ ۰۲:۱۵ بامداد
|
+| نوشته شده توسط
م.د فقیر در شنبه بیست و نهم آبان 1389
|